|
حکایت حقیقت....
عفاف گفت: مرا با برگ درخت زیتون مستور دارید
وقاحت گفت: مرا با نشان ها و امتیازات بیارایید
نیرنگ گفت: مرا به جامه اخلاص و صمیمیت ملبس نمایید
شرارت گفت: مرا با لباس نیکی و اخلاص بپوشانید
خیانت گفت: تاج امانت بر سر من بگزارید
استبداد گفت: صورت آزادی را بر چهره من نقش کنید
حقیقت گفت: مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم

|